X
تبلیغات
زولا
 عمر گران میگذرد خواهی نخواهی - مامانی عاشق
X
تبلیغات
زولا

مامانی عاشق

عمر گران میگذرد خواهی نخواهی

توی مدت مریضی مامان شوشویی اتفاقاتی افتاد که هیچ وقت به عمرم ندیده بودم .خیلی واسم عجیب بود ، ولی امروز که از اون روزها گذشته و آروم شدم و به اون اتفاقها فکر میکنم میبینم چقدر از خدا غافل شده بودم.

توی این مدتی که مامان شوشویی توی بیمارستان بود چند بار به دخترش گفت که شب که میشه مادرش میاد و کنار تختش میشینه

خواهر شوشویی میگفت مادر جان خواب میبینی ..آخه مامانِ مامان شوشویی سی و چند ساله که فوت کرده

تا این که یه روز عصر که نوبت من بود بیمارستان بمونم یهویی حال مامان شوشویی بد شدو ایست قلبی کرد و با شوک برش گردوندند و بعد از احیا گفتند مامان شوشویی باید حتما عمل بشه ولی گفتند اگه مامان شوشویی بره اتاق عمل 99 % زیر عمل ایست قلبی میکنه و میمیره

بچه هاش هیچ راهی جلوشون نبود آخه مادرشون بخاطر سوراخ شدن اثنی عشر و روده خونریزی شدید داشت بالاجبار رضایت به عمل دادند

بعد از عمل مامان شوشو حالش خیلی روبراه شد ولی همچنان توی آی سی یو نگهش داشتن تا مطمین بشن که مشکلی نداره

بعد از یک هفته باز حال مامان شوشویی بد شد ولی اون حال بد با روزهای قبل فرق داشت

مامان شوشویی بعد از ایست قلبی و احیایی که شده بود همش میگفت : هر روز یه مرد جوون و زیبا میاد از جلوم رد میشه و میره اصلا باهام حرف نمیزنه

تا این که روز دوازدهم اردیبهشت وقتی واسه ملاقاتش رفتیم دیدم حالش خیلی عجیبه .

یه اخلاق خیلی مهربون پیدا کرده بود ، با همه با لبخند حرف میزد . من و خواهر شوشو و شوشویی حدود سه ساعت پیشش بودیم توی این ساعات به چشم خودم دیدم که همه اموات دور و نزدیکش به دیدارش آمدن .

هر کی میومد کنارش فوری به ما معرفیش میکرد که الان فلانی پیشمه یه عالمه باهاشون صحبت میکرد خواهر شوشویی و شوشویی پایین تختش ایستاده بودن و فقط اشک میریختن

من دستش رو توی دستم گرفته بودم و یه عالمه ازش سوال میپرسیدم اونم با آرامش جوابم رو میداد

هر از گاهی به بالای سرش نگاه میکرد میگفت اون پسر جوان ِ اونجا ایستاده داره نگاهمون میکنه ولی اصلا جلو نمیاد

چند بار دستش رو برد بالا و از اون آقاهه خواهش کرد دستش رو بگیره .

اونجا من و شوشو و خواهر شوشویی به یقین رسیدیم که مامان شوشویی دیگه توی این دنیا سیر نمیکنه

ولی خودش هر از نیم ساعت به من میگفت تو فکر میکنی من فراموشی گرفتم؟

نه من فراموشی نگرفتم تو رو میشناسم تو عروس خودمی.

اون روز اینقدر مهربون شده بود که همه رفتارهای خشنش رو فراموش کردم و عاشق مامان شوشوی اون شب شدم.

فقط دستاش رو میبوسیدم و میگفتم میدونم مادر تو حالت خوبه .

یهویی تو چشمام نگاه کرد و گفت چرا بهم نگفتی که حامله ای؟

گفتم اااا مادر من؟ حامله نیستم . گفت الان به من خبر دادن تو حامله ای .

چشمش رو گردوند سمت شوشو و گفت چشمت روشن من الان خبر شدم راحیل حامله ست.

نگام کرد آروم بهم گفت برو دوتا کرانچی بخر بیا بخوری م.

گفتم مادر با کی میخوای کرانچی بخوری؟ گفت با تو .تو بخور برسه به اون پسر عزیزم جون ِ دلم . همه اشاره ش به بچه ی توی شکمم بود.

اون شب خیلی حرف زد از چیزهایی که داره میبینه .

چشمش به آسمون بود یهویی به گوشه  اشاره کرد گفت آخی اون زنه رو ببین دارن میزنن تو کمرش و میبرنش

یهویی چشماش رو بست گفت خدا کنه دیگه نزننش

یه دل داشتم میترکیدم از بغض که مامان شوشویی اینجوری شده یه دل خیلی خوشحال بودم که اگه واقعا مامان شوشویی داره چیزی از اون ور واسمون میگه من هستم که بشنوم

خیلی حرفهای دیگه زد که همه ش رو واسه خودم ثبت کردم تا یادم بمونه چون حرف هاش واقعا عجیب بود.

هوا که تاریک شد اسم من و دخترش رو صدا زد گفت شما خسته شدین برید خونه الان مادرم اومد کنارم.

گفتم مادر ما هم می مونیم پیشت ناراحت ما نباش : گفت خوب تو مواظب خودت باش بشین اینجا کنارم

تا لحظه ای که میخواستیم ازش جدا شیم دست منو گرفته بود و از چیزهایی که میدید واسمون تعریف میکرد

تا این که دیگه مارو از اتاق فرستادن بیرون

اون شب دیگه مامان شوشویی رفت توی کما

روز چهاردهم اردیبهشت قرار بود مامان شوشویی دیالیز بشه ، من و خواهر شوشویی رفتیم بیمارستان پشت در آی سی یو بودیم تا مادر رو ببینیم و ببریمش دیالیز

وقتی رسیدیم گفتند افت فشار داره و دارو بهش دادن تا فشارش تنظیم بشه بعد ببرنش دیالیز

صدای اذان مغرب که توی سالن بیمارستان پیچید در آی سی یو باز شد پرستاره منو خواست گفت((  گان  )) بپوشم و باهاش برم بالا سر مامان شوشو

توی راهرو یه لحظه مکث کرد گفت با مریض چه نسبتی دارید؟ گفتم عروسشم.

گفت مریضتون ایست قلبی کرد و متاسفانه هر کاری انجام دادیم نتونستیم برش گردونیم.

نمیتونم حال اون لحظه رو توصیف کنم فقط یادمه کنار تخت مامان شوشو که رسیدم پرستار یه صندلی کشید کنارم زیر بغلم رو گرفت  و منو نشوند روی صندلی

چشمم به صورت مامان شوشو بود همه هیجده سال زندگی کنارش از جلو روم میگذشت اشکم سرازیر شده بود فقط تونستم بلند بشم خودمو برسونم کنارش دستش رو توی دستم بگیرم ببوسم و اروم بگم مادر حلالم کن .......

لحظه های سختی بود.

جالب ترین اتفاق این بود که مامان شوشویی روز تولدش  فوت کرد


امروز دیگه مامان شوشویی توی طبقه ی دوم یه قبر مخصوص مادران شهدا به خاک سپرده شده .

روز هفتمش یه عالمه کرانچی خریدم و با دستای خودم بین همه بچه هایی که با خانواده هاشون واسه فاتحه خونی آمده بودن تقسیم کردم .


ثبت نظر