بلاتکلیفی - مامانی عاشق

مامانی عاشق

بلاتکلیفی

قیدت را زدم

حالا

من مانده‌ام

با دوست داشتنی

که زمان و مکان نمی‌شناسد!

 نسترن وثوقی


هنوز هم بلاتکلیف روزها رو شب میکنم و شبها رو با زل زدن به سقف به صبح می رسونم.

این بلاتکلیف موندن نبض زندگی رو  برام کند کرده

#@#@


به فاصله ی چند روز وارد خانواده ی شوشویی شدیم ،من شدم عروس کوچیکه ی خانواده و اون شد داماد کوچیکه.

روزها گذشت و ده سال پیش بخاطر سرگیجه های شدیدش و وجود تومار مغزی رفت زیر تیغ جراحی و بعدش حالش خوب شد

هیچ مشکلی وجود نداشت تا چند روز قبل از عمل چشمم که اون باز حالش بد شد و بیمارستان بستری شد

بعد از چند هفته بستری شدن توی بیمارستان بود که دکترها جوابش کردن و از بیمارستان مرخص شد

ولی خوب از اون روز ،دو روز خونه بود و یه هفته بیمارستان

از روزی که خودم سرپا شدم و چشمم بهتر شد هر عصر تا آخر شب رو خونه ی خواهر شوهره بودیم

دیدن از پا در آمدن یه انسان سخت ترین لحظه های یه زندگیه

هر شب ضعیف تر شدنش رو دیدیم .هر شب یکی از اعضای بدنش از کار افتاد

تا سه روز پیش که کلا رفت توی کما ولی دکترها بخاطر زدن یه نبض ضعیف توی حلقش هنوز مرگ مغزی شدنش رو اعلام نکردند.

این روزها که خواهر شوشویی به هر دری میزنه به هر زیارتگاهی متوسل میشه واسه بازگشت شوهرش هی به خودم قول میدم قدر همه اونایی که اطرافم هستند رو بدونم .ولی خو میدونم اینا همه یه جو گیر شدن زمانیه و وقتی همه این روزها ی سخت بگذره و روزها آروم بشن همه اینها رو فراموش میکنم و باز گــَنده دماغ بازیهام شروع میشه


راحیلی نوشت: خدایا ......


ایـــــــــــــــن




ثبت نظر